|
میان سجده سبز سحرگاهان، اگر بر خاطرت رد شد خیال من ،دعایم کن |
|
|
باز باران از راه رسيد
عشق را دوباره در مرزعه خالي تنم پروراند
زندگي را درآسمان آبي چشمانش حس كردم ناگهان.... پاييز عشقم از راه رسيد آري رفت ولي هنوز قلبم براي اوست
+
تاريخ شنبه 23 آبان1388ساعت 12:54 نويسنده باران
|
+
تاريخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:25 نويسنده باران
|
در سطر به سطر این دفتر که راه میروی
تمام ستاره های دلم بهانه دار بوسه بر قدمهات می مانند این شعر ها در من تو را جستجو میکنند و من تهی تر از آنم که از خود خودی نشان دهم
+
تاريخ چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 15:47 نويسنده باران
|
چه کسی این چنین دل سپرد به عمق نگاه شب
که این چنین من سپردم چه ارامشی را یافت در این سیاهی و سکوت که من یافتم چه فاصله ی سردی است از من تا ستاره ها تا عمق وجود شب ای سزاوار تندیس حرفهایم کاش واژه ها قدری با تو سر کشی لحظه ها را به نوشتن ارامش وا می داشتند و این چنین ناکامی ارزویم را به حقیقتی تلخ نمی سپردند و من چه اسان وار به تماشای این تکرار نشسته ام ای سزاوار ترین چه سکوتی است هر شب تو را با من و چه رازی است در نگاهم به نگاه رویایی تو ... مهربانم و چه دوست میدارم تو را
+
تاريخ سه شنبه 21 مهر1388ساعت 11:59 نويسنده باران
|
باز امشب حس نوشتنم گل کرده،
تو در ابتدا و انتهای جملات به سراغم می آیی همیشه اینگونه بوده ، به یاد تو شروع شد تا اکنون می بینی چگونه با نوشتن غریبه شده ام... می دانم که نمی دانی ! می دانی همیشه منتظر بوده ام ؟! می دانی سخت شکستم هر بار که در تو تکرار شدم ؟! آه...چه تکرار لذت بخشی نه..می دانم که نمی دانی سرگیجه ی عجیبی دارم،فکر می کنم که چشمهایم ضعیف تر شده اند، باران می بارد ... و من همچنان عاشق بارانم ناخن هایم را که لاک می زنم اشکهایم بی درنگ آنها را خشک می کند ، فکر می کنم و آنقدر فکر کرده ام که احساس میکنم مژه هایم سبک شده اند حست را پنهان می کنی ! اما می دانم..من تو را می دانم ، حسی را که در قلب نازنینت با غرور بلندت پنهان کرده ای .............را می دانم گر چه غرورم را به غرورت بخشیدم اما... . . بوی باران حس عجیبی به حضور بی حضورت می بخشد و مرا بیشتر عاشق می کند
+
تاريخ دوشنبه 13 مهر1388ساعت 9:36 نويسنده باران
|
من به لیاقت
اشک باران غبطه می خوردم
ولی اینک
من به بهانه باریدن افتخار می کنم
چون حال قطره ای هستم
که فراسوی خیال باران
پرواز میکنم
حال خود بگوید
آسمان
طاقت پرواز مرا دارد
من به امید
ستاره ها می مانم
+
تاريخ شنبه 4 مهر1388ساعت 12:59 نويسنده باران
|
روزی بهم خواهیم رسید......
.....و نگاه می کنیم به ساعتمان ـ گذر می کنیم پهلو از پهلو ـ زمان چه زود می گذرد؟!!! یعنی اینکه: ندیده ام تو را......
+
تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:20 نويسنده باران
|
اين بار حكايت از آرامشي بي منتها دارد دل نوشته هاي دل بي قرارم به خاطر امين ترين ميهمان امين ترين واژه ها را مي نويسم از امروز تا هميشه و در ييلاق حضورش نگاهم را رو به سوي مهرش... كوچ خواهم داد
+
تاريخ یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 15:3 نويسنده باران
|
تو را که ميبينم
حس مالکيت تمام وجودم را اشباع ميکند مگر تو چه هستي؟ اسطوره؟ نـــه...عاقلانه ميگويم....هيــچچيـز اما...اگر تو نبودي حالا من ِ هيچچيز، هيچچيز هم نبودم! و گهگاه که کنارم نيستي حتی خاليام از هيچچيز!!
+
تاريخ سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:3 نويسنده باران
|
نه تقصیر من است نه تو
+
تاريخ پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 9:17 نويسنده باران
|
عبور خواهم کرد
از دلتنگی هایم از غربتی که در عمق چشمانم سوسو میزند . . . میخواهم عاشق بمانم اما . . . با کدام دل با دلی پر از دلتنگی؟؟
+
تاريخ یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 16:41 نويسنده باران
|
نگاه
گلی است که از پیوند چشمانمان شکفته می شود و نگاهت که می کنم زبانم تهی می شود از تمامی کلمات ...
+
تاريخ شنبه 7 شهریور1388ساعت 9:46 نويسنده باران
|
قرار بود فقط طنابکــِشي کنيم قرارمان ساده بود من کـشيدم عشق عمیق که بشود به عقل میرسد...!
+
تاريخ شنبه 31 مرداد1388ساعت 11:20 نويسنده باران
|
مرا از خودت میرانی
هر چقدر التماست می کنم بی فایده است نمی خواهی ام خرده های دلم را جمع می کنم و می روم بعد هی بر می گردی هی زخمهایم را تازه می کنی و رویش نمک می پاشی از آزارم لذت می بری ؟ از اینکه بین ماندن و رفتن معلق باشم ؟ شاید خودت هم هنوز مطمئن نیستی؟ پس اینقدر چمدانم را به دستم نده بگذار آبی به صورتم بزنم برایت میوه ای پوست بگیرم دست لای موهایت کنم و برایت شعر بخوانم بگذار برای یکبار هم که شده لبخندی کامل روی صورتم نقش ببندد بگذارچمدانم را برای همیشه زمین بگذارم بگذار بمانم حتی در حاشیه زندگی ات....
+
تاريخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 10:12 نويسنده باران
|
بگو صدایم میکنی
صدایم کن که صدایت برایم لالایی شبهاست... بگو میشنوی صدایم کن صدایم کن صدایم کن آخر ستاره ی شبهای من در پشت ابر های غم پنهان شده است در این شبهای بی ستاره تو برایم بمان بدان ای خوب من... بدان تنها تو در تنهایی شبهای ابری بی ستاره ام می درخشی
عشق من...در این شبها یادم کن بدان بدون عشقت می میرم... بیا ، یادم کن ، بخوان مرا صدایم کن که در کوچه ی عاشقی به بن بست عشقت رسیده ام پس بگو ای زیبای من بگو برایم می مانی که تو فرشته ی نجات منی...! بدان باران عشقت کویر دل مرا به دشت سرسبز تبدیل میکند... عشقم ببار...ببار بر این کویر... ببار و کویر دلم را آباد کن...
عشق من یادم کن گاهی....... که به دل دارم آهی......
تو که از دردم آگاهی...
+
تاريخ سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 9:25 نويسنده باران
|
|
|